امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

امیرصدرا گرمای زندگی ما

50 تا 52 ماهگي

1397/6/26 11:34
نویسنده : فاطیما
423 بازدید
اشتراک گذاری

سلااااام نفسي، خوبي؟؟؟؟ شيطونك مامان، آخه چقده تو شيطوني؟ چقددددددد عاشق بازي هستي؟؟ اونم بازي هاي هيجانييييي. به جرات هيچي تو اين دنيا به اندازه بازي هاي هيجاني با حركات آكروباتيك خوشحالت نميكنه! يعني خنده هايي از ته دل ميكني كه هر آدم مغموم و افسرده اي هم به وجد مياد خندونکخندونک عااااشق نقش بازي كردن هستي، مثلا ميگي من پسرتون نيستم داداش هستم، به منم ميگي خواهر! يه روز ميگي من دكترم! يه روز ميگي خلبانم! يه روز ميگي آشپزم! كلا تو توهم به سر ميبري عشقمممم خنده

هر چي ميگيم اسباب بازي هاتو بيار بازي كن ميگي نه خونه به هم ريخته ميشه اسباب بازي ها رو نبايد بريزيم!! اگرم بياري وسط يه گوشه مي چينيشون، فقططط دلت ميخواد با من و بابا بازي كني! تازه يه بار گفتي اگه مامان و باباي خوبي باشين و هر كار بدي كردم بگين اشكال نداره پيش مياد!!! ... باهاتون بازي مي كنم! بابايي گفت نه اميرصدراااا تو رو خدا با من بازي كنيا قه قهه حالا خوبيش اينه اينهمه بابايي برات وقت ميذاره باهات بازي هاي مختلف ميكنه آخرش وقتي بنده خدا ميره ماموريت زنگ ميزنه، فوري ميگي ميخواد بياد؟؟؟ بگو نيااااد كه نريم خونه مون، خونه مامان جون بمونيم!! منم كه هر وقت برم دانشگاه و پيش مامان جون باشي تا ميرسم خونه ميگي فردا هم برو دانشگاه من پيش مامان جون بمونم!! مورد داشتيم گفتي چرا اومدي؟ چرا كم درس خوندي؟ زياد درس بخون! زياد بمون دانشگاه!! خطاخندونک هر وقت هم چه مامان جون خونه ما باشه چه ما خونه اونا باشيم موقع جدا شدن بساط داريم، اونقدر گريه ميكني كه چرا ميره، بايد بمونه منو نگهداره! چرا كم نگه ميداره؟؟ بگو زياد زياد زياد نگه داره! يه روز كه بعد رفتنش گريه ميكردي برات توضيح ميدادم كه هر چقدرم پيش هم بمونيم آخرش هر كي ميره خونه خودش! يهو گفتي آخه چيكار كنم خيلي دوسش دارم دست خودم نيس! محبتمحبت قربون مهربوني هات بشم، مامان جون باباجون هم خيلي خيلي تو رو دوست دارن، كافيه يه مريضي خيلي كوچيك داشته باشي تا اونا بيقرار بشن، كافيه يذره غذات رو كمتر بخوري تا اونا كلي ناراحتت بشن، كافيه چيزي درخواست كني تا سريع برات تهيه كنن، هر وقت بابايي ميره ماموريت نميذارن ما نصف روز هم تو خونه تنها باشيم كه تو دلتنگي نكني، ايشالا بزرگ شدي همه زحماتشونو جبران كني پسرم بوس

به محض اينكه غذا ميخوري مياي ميگي قد بگيريم ببينم بزرگ شدم؟ گاهي هم با ناراحتي ميگي پس من كي بزرگ ميشم اندازه بابا ميشم؟ من خوشم نمياد بچه باشم دوست دارم بزرگ باشم بابا باشم!! هر كاري بابا ميكنه فوري ميگي منم بزرگ بشم ميتونم بكنم؟ مدام ميگي بابا ركابي پوشيده منم ميخوام بپوشم، بابا داره با لپ تاپ كار ميكنه منم ميخوام كار كنم، موقع بيرون رفتن ميگي بابا من گوشي مو برنداشتم تو هم برندار! اگه بابا كفش بپوشه تو هم كفش ميخواي و اگه دمپايي پاش كنه هم همينطور! يه روز گفتي مامان آرزو دارم هر روز صبح كت و شلوار بپوشم برم سركار، بعد اونجا جلسه داشته باشم خنده خيلي خوشحالم كه بابايي رو الگوي خودت قرار دادي، انشالله بزرگ شدي مثل بابايي پرتلاش باشي، مثل بابايي مرد باشي و همه اخلاق هاي خوبش رو داشته باشي محبت

يه روز يكي از دوستاتو توي مسير ديدم بهم سلام كرد، بعد كه برات تعريف كردم يهو خيلي جدي گفتي نخيررر كسي حق نداره به مادر من سلام كنه!!! اين حرفا چيه آخه بلاااا‌ سکوتسکوت

اونقدر احساساتت قويه كه مدام بهمون ميگي دوستت دارم! تو عشق مايي زندگي مايي، يه بار گفتي مامان آرزومه برم مدرسه نوشتن ياد بگيرم اسم تو رو بنويسم! فدات بشممم مهربونم، روزي كه تو اسم منو بنويسي من ميميرم از ذوق دردونه جونم بوسبوس هر كاري بخواي بكني حتي اگه با بابا يا باباجون باشي فوري مياي از من اجازه ميگيري و قند تو دلم آب ميكني، مثلا بابا ميگه بريم دوچرخه سواري؟ بدو بدو مياي ازم ميپرسي برم دوچرخه سواري؟؟ يه بار به بابايي گفتي ازت راضيم صبح ها منو ميبري مهد، اما دوست دارم ظهرها هم تو بياي دنبالم اما اگه نياي مجبورم بگم ماماني بياد خندونکمحبت

جديدا چندين بار با باباجون رفتي استخر و خيلييي كيف كرده بودي، اومدي گفتي دستمو گرفتم به ميله پا زدم شنا كردم اما اين بار ميخوام دستمو از ميله ول كنم بپرم وسط عميق شنا كنم خندونک بار آخر گفتي مامان من داشتم شنا ميكردم باباجون فكر كرد دارم غرق ميشم اومد منو نجات داد! هر چي ميگفتم بابا من دارم شنا ميكنم چرا اومدي نجاتم دادي؟؟؟!! خنده يه روز كه طبق معمول با باباجون رفته بودي پارك بعدش رفته بودين مسجد، موقع برگشت گفته بودي دلم كباب ميخواد و دوتايي رفته بودين كباب زده بودين بر بدن واسه ما هم خريده بودين، باباجون تعريف ميكرد وقتي كبابتو تموم كردي گفتي آخيش چه كبابي بود رفت تو گوشتمون!! قه قهه

اولين سالگرد دايي عزيزم هم مرداد ماه 97 بود كه رفتيم شمال، انشالله خداي مهربون غرق رحمتش بكنه دايي و پدربزرگ و مادربزرگ عزيزم رو! بعد از مراسم رفته بودي بالاي منبر روضه ميخوندي كه: بلند صلوات بفرستيد!! ... حضرت زينب فرمود ... بعد يه دستمال برميداشتي پيشوني تو پاك ميكردي قه قهه راستي يه مسافرت هم به محمودآباد با خانواده بابايي داشتيم و خيلي خوش گذشت، يه سفر هم با مامان جون باباجون، تبريز و اروميه رفتيم كه اولين بار بود به اين شهرها ميرفتيم، كلي جاهاي ديدنيش رو رفتيم، هوا هم عالي بود و خيلي خوش گذشت.

ميخواستي بگي باتري رو به فنرش ميزنم، گفتي به فنش ميزنم! به جاي خاك ها رو تكوندم گفتي خاك ها رو تركوندم! به كفگير گفتي كفكار خندونک ميخواي بگي از قصد ميگي از بس!! يه بار شنيدم به دوستت گفتي مايع دستشويي رو بايد كم بزني وگرنه سرطونزا ميشه خندهيه روز ازت پرسيدم مامان جان كيك ميخوري؟ گفتي من عاشق گوجه سبزم چطوري ميتونم كيك بخورم؟؟ خندونک يه روز صدات گرفته بود موقعي كه ميخواستم بخوابونمت گفتي پيشم نخواب صداگير ميگيري!‌قه قهه موقع بازي با عروسكت چشمش كنده شد، گفتم آخي طفلكي ديگه چشم نداره ... گفتي نه! طفلكي من كه ديگه عروسك ندارم! چند روزي بود از سبد لباس ها به عنوان صندلي استفاده ميكردي، بهت گفتم مامان جان اين مبل نيس سبد لباسه، ممكنه خراب بشه مي شيني روش، گفتي لباسا كه ازت تشكر نميكنن من ازت تشكر ميكنم، مرسي كه برام مبل خريدي مامان خوبم خندونکخندونک كلا دست به تشكر و تعريفت خداروشكر عاليه! هر وقت با تاكسي جايي بريم ميگي دستت درد نكنه عمو رانندگيت عاليه! رفته بودي آرايشگاه گفته بودي واقعا كارت عالي بود موهام خيلي قشنگ شد! بابايي تعريف ميكرد تا نشستي براي كوتاهي گفتي آلماني بزن كنارشم خط بنداز گیجبابا هم كلي تعجب كرده بود كه خط انداختن رو از كجا ياد گرفتي!! بعدا مشخص شد از دوستاي مهد كودك شنيدي! روز عاشورا زندايي آش پخته بود برامون فرستاده بود زنگ زديم تشكر كنيم گوشي رو برداشتي گفتي دستت درد نكنه واقعا آشت خوشمزه بود، اون روزم قيمه درست كرده بودي خونه مامان جون اونم خوردم خيلي خوشمزه بود خندونکخندونک به منم كه هر روووز ميگي مامان آشپزي ت عاليه بهت افتخار ميكنم! بوس بعد از غذا حتما تشكر ميكني (هرجا كه باشيم حتي تو رستوران ميري تشكر ميكني) و اين جزو يكي از بهترين خصوصيات اخلاقيته. هر وقت خونه رو تميز كنم فوري ميگي به به چه خونه تميزي دستت درد نكنه مامان! يه بار گفتي به به چه ماماني، چه غذايي، چه خونه اي!!!‌خنده يعنييييي تو اونقدر زبون داري كه تو همين سن چهارسال و نيمگي بري اون سر دنيا ما خيالمون راحته گليمتو از آب ميكشي خندونک

از عشق و علاقه ت به مهمون هرچيييي بگم كم گفتم، از زماني كه كسي پاشو ميذاره خونمون استرس داري كه نكنه برن، مدام ميپرسي شبم ميمونين؟ زياد ميمونين؟ ناهارم هستين؟ ما غذا درست كرديما ... يه روز باباجون مامانجون ميخواستن بيان گفتم اسباب بازي هاتو جمع كن الان مهمونا ميرسن، يهو گفتي اونا كه مهمون نيستن خانواده مونن خنده به باباجون گفتي اينجا مثل خونه خودتون نيس هي بگي سرم درد ميكنه كمرم درد ميكنه بري بخوابيا، اينجا بايد زياد بازي كني، قانون اينجا بازي كردنه قه قهه

يه روز پرسيدي اگه يه پا داشتيم چطوري راه ميرفتيم؟ گفتم نميتونستيم راه بريم، براي همين از خدا تشكر ميكنيم دو تا پا بهمون داده، اگه تشكر نكنيم يه پا رو ميكشه درمياره؟؟ نهههه خدا خيلي مهربونه اين كارو نميكنه! آهان فقط ناراحت ميشه؟ بله مامان جان! باشه پس تشكر ميكنم تا خوشحال باشه آراممحبت

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)